زنی با انگشتر عقیق

زنی با انگشتر عقیق

وقتی گرفتاریهای این دنیا چون خوابهای پریشان می گذرند پس شکیبا باش...امام علی(ع)
زنی با انگشتر عقیق

زنی با انگشتر عقیق

وقتی گرفتاریهای این دنیا چون خوابهای پریشان می گذرند پس شکیبا باش...امام علی(ع)

هوا سرد شده

مامان معتقدبود پوشیدنش واجبه و خواص زیادی داره ، از سرما زدن دل و پهلو جلوگیری میکنه ، لباس به تن میچسبه و سرما نمیخوریم و کلی خواص دیگه که لزومی نمی دید برای ما توضیح بده ، دارم در مورد یه نوع لباس به نام زیر پوش حرف میزنم که وقتی بچه و نوجوان بودیم پوشیدنش الزامی بود و به هیچ وجه نمیشد از پوشیدنش امتناع کرد ، ممکن بود زمین به اسمون و آسمون به زمین بیاد اما نپوشیدن زیر پوش حتی از کفر گفتنم بدتر بود ، زیرپوشها از پارچه های نخی خیلی لطیف و نازک درست میشدن بلندیشون تا زانو میرسید وقت پوشیدن دامن اشکالی بوجود نمیآورد تازه نوعی زیردامنی محسوب میشد و دامن فرم و شکل بهتری به خودش میگرفت اما برای منی که بیشتر شلوار اونم از نوع لی میپوشیدم واقعا مکافات بود ، بله روزگار همچنان با اجبار پوشیدن زیرپوش میگذشت تا اینکه اون روز زیبا از راه رسید ، یکی از اقوام مهمان ما بود ، یادش رفته بود لباساشو ببره حمام ، من براش بردم و دیدم بین لباسهاش زیر پوشی وجود نداره ، با خجالت ازش پرسیدم مگه شما از زیر پوش استفاده نمیکنین اونم گفت نه اینطوری راحترم ، خلاصه بعد از این جریان انقلاب امتناع از پوشیدن زیرپوش در خانه ما شکل گرفت گرچه اول با مخالفت شدید مامان مواجه شدیم اما کم کم و با صبر تونستیم حرف خودمونو به کرسی بنشونیم ، گمان نکنم الان کسی از زیر پوش استفاده کنه اما لازم به ذکره که مادر گرامی همچنان از زیرپوش استفاده میکنه و علت تمام سرماخوردگی ها رو نپوشیدن زیرپوش میدونه

چند روزه که هوا خیلی سرد شده ، به این فکر میکنم زیرپوشها دوستان خوبی در سرما برامون بودن بدن و گرم نگه میداشتن حرف مادر درست بود فقط ایکاش قدشون اینقدر بلند نبود


پیامکهاتو بخون

اگه بهم تک نمیزد تا شب  متوجه پیامکش نمیشدم ، و اگه پیامکش و نمی دیدم  تمام روز تو رختخواب غلت میزدم نزدیک ظهر از خواب بیدار میشدم یه غذایی سرهم میکردم میخوردیم و باز میخوابیدم عصری میشد و دیدن تی وی و خوردن چای و شب و هیچ روزم تموم

اما تکش باعث خوندن پیامکش شد و خوندن پیامک باعث از جا بلند شدن دور رو بر و جمع و جور کردن و غذا بار گذاشتن و حاضر شدن و قدم زدن با یه دوست خوب در هوای تمیز و نم نم بارون و کلی حس خوب و انرژی مثبت


چهار حرف

- دیشب دعا کردم  بارون بباره ، قطرات بارون رو شیشه اتاق نشستن بعضی ساکت و اروم تایپ کردن منو نگاه میکنن و بعضی شیطون و شلوغ سر میخورن می افتن پایین

شادونه در هوای ابری چرتی میشه از شر و شور می افته

--بنظر م معتادا از بقیه مردم فعالتر و پرکارترن سر صبح یا اخر شب هنوزم مشغول جوریدن پلاستیکهای زباله هستن نمیدونم از توش چی جمع میکنن اما هر چی هست فعالیتشون برای کار زندگی بیشتر از مردم سالم و معمولی بنظر میرسه

--- اعتماد به نفس بعضی ها از سقف هم گذشته ، مثلا اعتماد به نفس این خانوم 42 ساله که با صدای بلند داره در مورد خواستگارش و خواسته های عجیب و غریب خودش حرف میزنه

---- در زمان ما به دخترایی بالای 20 سال که ازدواج نکرده بودن میگفتن ترشیده ، الان نمیدونم این اصطلاح هنوز کاربرد و رواج داره یا نه ، یا کاربریش عوض شده

دست بر شانه

برای دقایقی شدم لوکوموتیو یه قطار انسانی درون اب ، پشت سرم یه عده دست به شونه هم صف کشیده بودن و من سرگروه ، مسابقه با صوت که نه با جیغ مربی شروع شد به سمت عقب کشیده شدم بعد از رسیدن به انتها حالا نوبت من بود که به سمت جلو حرکت کنم و آدمای دست بر شانه رو به اول خط برسونم سرگروه بغلی درشت و قوی هیکل بود برعکس من که اندامی میانه دارم ، فرصت برای جا زدن نبود با دست و پا و جیغ و خلاصه هر وسیله ممکن اب و میشکافتم و گروهمو به جلو میکشیدم الحق اونام خیلی تلاش کردن بین 6 گروه دوم شدیم ، با سرگروه درشت هیکل که اول شده بود دست دادم خدایی خیلی هیکلش گنده بود

ختم به خیر

هرگز نمیشه در مورد ادما قضاوت کرد ،  البته معنیش این نیست نسبت به رفتارهای خوب یا بد همدیگه بی تفاوت باشیم اما قضاوت کردن کار ما نیست

خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه ، بنظر ادم خوبی نمی اومد ، یعنی وجه خوبی در بین مردم نداشت ، روز خاکسپاریش وقتی یه گروه بچه با لباسهای سیاه و گلهای سفید اومدن تازه همه فهمیدن که از خیرین  بوده