بعد از اینکه به حرفام گوش داد شروع به نوشتن کرد ، گوشش به من بود و اما حواسش به تی وی و فوتبال ، قیافه جالبی داره با چشمهای افتاده ، میگم چشمهای افتاده چون قادر نیستم حالت چشمهاشو توضیح بدم ، گفت شما افسردگی و اظطراب داری ، حرفش متعجبم کرد ، اوا کدوم افسردگی حال من خوب خوبه شاد و پر انرژی هستم ، گمونم وقتی چکش معروف پزشکا رو به پام زد و پام دومتر پرید بالا به این نتیجه رسید ، القصه از اونجایی که شکیبا بچه حرف گوش کنی بوده و هست و از طرفی پرداخت ویزیت های خدا تومنی باعث میشه اگه زهر حلال هم به آدم بدن بزور بخوره پس فلوکستین و زدیم بر بدن و چشمتون روز بد نبینه ، چنان از این رو به آن رو شدیم که نگووووووووووووو
تازه فهمیدم حالم بد بوده و خودم خبر نداشتم ، راحت شدم خیلی راحت ، پس افسردگی که میگن اینه 
بعضی وقتا اینطوریاست آدم حالش خوب نیست خودش خبر نداره با رفتن پیش یه ادم کار بلد مشکل حل میشه
- دقت کردین بعضی وقتا کد هایی که برای ثبت کامنت میاد خیلی جالبه ، مثلا الان که برای خورشید کامنت گذاشتم کدش پنج تا پنج بود 
-- بعضی اتفاقات اینقدر در زندگی تکرار میشه که آدم بهش ایمان میاره ، مثلا من معتقدم اگه عطسه کنم کاری رو که بهش فکر میکردم درست میشه فقط باید صبر کنم
اوایل به خودم میگفتم دچار خرافات شدی اخه عطسه چه ربطی به درست شدن کارها داره اما اینقدر این مسئله برام تکرار شد که بهش ایمان آوردم ، نمیدنم ریشه و علتش چیه یا اصلا صحت داره یا نداره اما من قبولش کردم ، شما چطور ایا به چیزایی از این دست اعتقاد پیدا کردین ؟ یا نه خرافات میدونین
دوستم تعریف میکرد برادرش علاوه بر درس خوندن و ادامه تحصیل تابستانها وقتشو به یاد گرفتن حرفه های مختلف میگذرونه ، راستش اون وقتا بنظرم کار بیهوده ای می اومد و معتقد بودم وقتی کسی درسش خوبه خب یاید ادامه تحصیل بده و تا هر جا که میتونه در رشته مورد علاقه اش رشد کنه ، اما الان با وضعیت فعلی به این نتیجه رسیدم که کار درست برای نوجوانها همینه اگر میخوان در اینده مشکل شغل و درامد نداشته باشن باید با یه دست حداقل دو تا هندونه بردارن یعنی هم درس بخونن هم یه حرفه ای یاد بگیرن (البته اگر بند پ و غیره و ذالک یا بابای زیادی پولدار دارن قضیه 180 درجه فرق میکنه
)، متاسفانه در کشور ما هیچی قابل پیش بینی نیست ، شاید به همین علته که اب و هوای کشورمونم غیر قابل پیش بینی شده وقتی میریم بیرون باید چتر و پالتو و مانتوی تابستونی و عینک افتابی و .... خلاصه یه چمدون با خودمون برداریم
از طرفی پدر و مادرها خیلی لی لی به لالای بچه ها میزارن ، ایا این بچه های ناز نازی بعدا میتونن در جدال سخت با زندگی گلیم خودشونو از اب بیرون بکشن
اره میتونن خداوند قدرتی در بشر نهاده که به هنگام سختی میتونه از پس خودش بر بیاد ، اما به ناز نازی ها هزار بار سختر میگذره
گاهی یه تیکه بافتنی هم بلاتکلیف باقی میمونه و معلوم نیست قراره به چی تبدیل بشه مثل بافتنی که من دست گرفتم و مقدرایشو بافتم اما نمیدونم به چی تبدیلش کنم ، یه جور ناهماهنگی در بافتش یا رنگاش یا جنسش وجود داره که باعث میشه از خیر بافتنش بگذرم ، کنار بندازمش یا بازش کنم ، از یه طرف دلم به حالش میسوزه و میگم خودت مقصری که از اول تکلیفشو روشن نکردی از طرف دیگه میگم ولش کن بابا این که فقط یه تیکه کامواست ، اما بنظرم ما مسئولیم حتی در مقابل یه تیکه کاموا
گاهی در مود یه حرفی یا کاری نیستم ، قبلا با وجود نبودن بازم اون کار یا حرف و میزدم اما الان میبینم اجباری نیست وقتی تو مودش نیستم ازش کناره میگیرم این خیلی بهتره تا اون حرف یا اون کار خوب از اب در نیاد
خدا کنه موفق بشه برای موفقیتش دعا میکنم ، دور برم زیاد سرطانی دیدم و داشتیم میدونم چه رنجی رو خودشون و خانواده شون تحمل میکنن
میگه عاشق سیستان و دیار خودشه و به همین مناسبت میخواد اسم داروشو سیستانی بزاره