شاید پاییز برای خیلی ها فصل زیبا و رویایی باشه یا برای شاعران بهترین الهام بخش شعرهاشون ، اما برای من یکی اینطور نیست . برای من پاییز یاد اور روزهای دوست نداشتنی زندگیمه روزهای کلاس اول رفتن و دیدن هر روز یه معلم چاق بد اخلاق که اماده بود با کوچکترین بهانه مداد لای انگشتای کوچک و ظریف بچه ها بزاره یاد آور ترس و دلهره و خیس شدن شلوار بچه ها از رفتارهای خشن ، یادمه اول مهر که میشد بابام کتابامو با عشق و علاقه جلد میکرد و من با ترس و نفرت بهشون نگاه میکردم در کتاب فارسی قیافه معلم چاق و میدم در کتاب ریاضی قیافه ناظم چوب به دست بد اخلاق و .... کلاس پنجم که رسیدم وقتی احساس استقلال و بزرگی بهم دست داد خیلی جدی گفتم : دیگه مدرسه نمیرم . یکی دو روزی خانواده با مهربانی تلاش کردن تا بالاخره موفق شدن منو به رفتن راضی کنن ، و رفتم اما این بد اومدن از درس و مدرسه همچنان با من بود در سالهای بعد گرچه رفتارهای خشن کم شد اما جاشو به بی مهری ها و سوگلی پروری ها داده بود تنها افرادی در کلاس ادم به حساب می اومدن و مورد تشویق و تعلیم قرار میگرفتن که مدام 20 تو برگه اشون ثبت میشد انگار نه انگار بقیه آدمن و اگه کسی چیزی بلد بود دیگه چه لزوم به سر کلاس اومدن درس میخوندم اینقدر که رفوزه یا تجدید نشم یعنی در حد لزوم نه بیشتر . گذشت تا وقتی به سوم دبیرستان رسیدم درس و کلاس و آموزش در نظرم کلا عوض شد اشتیاق عجیبی به یاد گرفتن پیدا کردم شاید یکی از علتهای مهمش دبیر شیمی بود در کلاسش عشق میبارید خبری از سوگلی پروری نبود هر چه بود علم بود لذت و شوق یادگرفتن انچنان با علاقه و شور و هیجان درس میداد که ادمو به وجد می آورد آخر سال تمام بچه های کلاس بهترین نمره رو گرفتن در این کلاس متوسط و زرنگ و تنبل معنایی نداشت بعد از اون یادگرفتن شده بود یکی از بهترین لذتهای زندگیم و تا امروز هم همچنان بهترینه
و اما مشکل بعدی من با پاییز پوستمه ، که حسابی دچار حساسیت فصلی و قرمز و پوسته پوسته شدن میشه
نه واقعا نمیتونم با این فصل زیبا و رنگارنگ کنار بیام و بگم پاییز جون دوست دارم
روی زمین چهار زانو روبروی هم نشسته ان سرشون پایینه شاید دارن چیزی
میخورن ، ای شکموها اومدین پارک قدم بزنین ورزش کنین یا بلمبونین ، دور دوم
پیاده رویم تموم میشه بهشون میرسم هنوزم همون فیگور رو دارن شاید شطرنج
بازی میکنن ، احسنت افرین ، دیگه فضولی نه ببخشین کنجکاوی امانمو بریده در
نتیجه حوزه پیاده رویمو و به سمت اونا گسترش میدم ، چی فکر میکردم چی دیدم ،
یه گوشی گذاشتن وسطشون هی بهش انگشت میزنن دو تا انگشت این یه انگشت اون
بیراه نگفته باشم یک ساعت و نیم در این حالت بودن
یه
کلاس بچه دبستانی با مربیشون کنار جوی اب صف کشیدن ، مربی دستور بزنین به
اب صادر کرد و چشمتون همیشه روز خوب ببینه بچه ها شروع کردن به اب بازی ای
رو هم اب پاشیدن مربیشون از اونا بدتر و شیطونتر بعد کم کم کارشونو گسترش
دادن و رفتن به سمت استخر کوچیک وسط پارک و شدت اب بازی بیشتر شد ،کودک
درونم همی بانگ برآورد که منم آب بازی میخوام ، شکیبا دست کودک درون به دست
قاطی اب بازی بچه ها شد ، وای اینقدر خوب و بود و خوش گذشت که
نگوووووووووووووووووووووو
نکته: امروز از اون روزای حال خوبیم بود
- من احساساتی رومانتیک رویاپرداز به شدت واقع بین و منطقی شدم ، منی که دنیای درونی خودمو به دنیای بیرونی ترجیح میدادم حالا زندگی واقعی رو ترجیح میدم ، دست از دنیای خیالیم برداشتم و مثل یه تازه وارد ، پا به دنیای واقعی گذاشتم
- حرف حق رو باید زد حتی اگه به تریج قبای از ما بهترون بر بخوره
- فقط ما آدما نیستیم که دچار افراط و تفریط میشیم هوا هم گرفتار شده ، گاهی بس ناجوانمردانه گرم و گاه بس ناجوانمردانه سرد میشه