مادر و پسری هم عالمی داره خیلی وقت بود با پسرم تنها نشده بودم فرصتی پیش اومد تا چند ساعتی با هم باشیم و حرف بزنیم احساس میکنم هم حال اون بهتر شد هم حال من
نیم ساعتشو تو ماشین کنار یه خیابون خلوت نشسته بودیم و حرف میزدیم هر ماشینی رد میشد بد بد نگامون میکرد ، به پسرم گفتم چرا اینطوری نگامون میکنن گفت ولش کن
بعد راه افتادیم رفتیم پارک تا بیشتر از این مردم کنجکاو اذیت نکنیم ، یه نیمکت جای دنج گیر اوردیم و نشستیم باز چند نفری رد شدن و ... ، خدا وکیلی آدم نمیتونه با پسرش دو کلمه حرف بزنه ، عجب دنیایی شده
امروز خودمو تحویل گرفتم ، ناسلامتی ما هم سالهای جوانی رو در خدمت تعلیم بودیم ، حتما که نباید بقیه به آدم تبریک بگن و هدیه بدن ، یه بلوز خوشگل جوون پسند برای خودم خریدم خودمو به یه بستنی قیفی مهمون کردم و ذوق داشتم زودتر به قسمت نونش برسم آخرشم نفهمیدم ما که اینقدر نون بستنی رو دوست داریم چرا هفت هشت تا نمیخریم
انگار نون ته بستنی یه چیز دیگه اس ، بله روز خوبی بود ازش بی نهایت لذت بردم
یاد روزایی که تدریس میکردم افتادم چه زود گذشت ، هنوزم گاهی که برای خرید میرم یه نفر منو میشناسه و میاد جلو با ادب بهم سلام میکنه و میگه منو یادتون نیست / شاگردتون بودم، یا در پارک قدم میزنم و یا حتی در بیمارستان یکی از شاگردای قبلیم و دیدم یعنی اون منو شناخت ، چه کنم تعدادشون خیلی زیاد بود ذهنم ... و این حس خوبی بهم میده