زنی با انگشتر عقیق

زنی با انگشتر عقیق

وقتی گرفتاریهای این دنیا چون خوابهای پریشان می گذرند پس شکیبا باش...امام علی(ع)
زنی با انگشتر عقیق

زنی با انگشتر عقیق

وقتی گرفتاریهای این دنیا چون خوابهای پریشان می گذرند پس شکیبا باش...امام علی(ع)

یه روز بارونی

بعد از چندین روز بدو بدو بالاخره ارامش برگشت به خونمون ، هوا ابریه ، دروغ چرا هوای ابری دلگیره ادمو یاد گذشته میندازه یاد خاطرات خوب و بد ، بارون خوبی بارید هوا حسابی مرطوب و دل انگیزه ، دوست داشتم از ماشین پیاده بشم و زیر بارون ساعتها قدم بزنم اما ...در عوض چشمامو بستم و رفتم به دوران دبیرستان یه روز پاییزی بعد از تعطلیل شدن بارون گرفت با دوستام زیر بارون قدم زدیم میخندیدیم سر به سر هم میذاشتیم گاهی بالا میپریدیم و چرخی دور خودمون میزدیم چه لذتی داشت نشستن قطرات بارون رو صورتمون، روسری زهره رو از سرش کشیدم اونم از خدا خواست موهاش دورش ریخت و خیس شد ، خیابان خلوت بود پرنده پر نمیزد انگار برای ما قرق شده بود

دلم براش تنگ شده ، ایکاش میشد بازم یه روز بارونی  در یه خیابان خلوت همدیگه رو ببینیم


---

-  یه ضرب المثلی داریم که میگه ، وقتی مادر نیست به زن بابا رضایت بده

وقتی مولودی خوان  باب دلت پیدا نمیشه مجبوری به  یکی که فکر میکنی خوبه رضایت بدی ، ایکاش یه تغییری در مولودی خواندن بوجود می اومد در اشعاری که میخونن و حرفایی که میزنن ایکاش از شوخی های دلچسب بین اشعارشون استفاده کنن و ایکاش شعرهاشون رنگ و بوی حماسی و دلاوری داشته باشه ایکاش در اشعارشون از صفات و کارهای نیک  ائمه و پیامبر بگن و ایکاش .....

-- راست میگن مردم عقلشون به چشمشونه البته تقصیری هم نداریم  همه مون همینطوریم  منتها بعضی ها بلافاصله و بدون فکر نتیجه گیری میکنن اما اونایی که عاقلترن اول فکر میکنن و صبر بعد شاید نتیجه گیری کنن

---  در کارهام عجولم البته روی اخلاقم کار کردم و سعی میکنم کنترلش کنم  اما هنوزم کامل برطرف نشده ، مخصوصا وقتی مهمان دارم اگه تعدادشون زیاد باشه که عجله منم بیشتر میشه ، همیشه از دیدن ادمای خونسرد لذت میبرم  وقتی در میهمانیهای بزرگ میبینم صاحبوخونه خیلی ریلکسه میگم ایکاش منم اینطوری بودم

سه خط

- رفته بودیم مهمانی از ما بهترون ، همه پولدارها جمعشون جمع بود لباسهای گرون قیمت جواهرات بی نظیر ، کیف و کفشهای مارک زیبا ، منم کیف دست باف خودمو با افتخار تمام گذاشتم روی میز طوری که کاملا دیده بشه ، بنظرم اونچه توسط خودمون خلق میشه ارزش دیگه ای داره  ، البته تعداد آدمای هم عقیده بامن خیلی نیستن

- درد دارم اما بهش فکر نمیکنم  و جدی نمیگیرمش نه اینکه کاملا بر طرف بشه ولی کمتر اذیتم میکنه

- یلدای جمع و جور خوبی داشتیم  ، احساس میکردم مهربونی و عشق مثل یه بچه کوچولوی با مزه توی خونه  بازی میکنه  

پ. ن : شرمنده اگر نتونستم به  وب دوستان سر بزنم  بزودی میام

لیلا

پسربچه مدام از مامانش سئوال میکرد مادر آهسته ازش میخواست ساکت باشه و قول میداد که بعد از تمام شدن فیلم به سئوالهاش جواب میده اما ...

- مامان این حضرت محمد  ه   چقدر کوچولو بوده آخ جون من دیدمش

-- نه مامان جون این نیست اون یکی که لباس سفید تنشه

- پس چرا صورتشو نشون نمیده

-- هیس

- مامان اینکه لیلاست ، مگه لیلا مامان محمد بوده

-- نه عزیز دلم این خانم بازیگره یه روز در نقش لیلا امروزم در نقش مادر حضرت محمد

- مامان ...........

-- هیسسسسسسسسسسسسسسسسسسس 

اول تا آخر فیلم حواسم به سئوال و جوابهای این مادر و پسر بود ، امان از دست بچه های امروز چقدر باهوش و دقیقن بزرگ کردن و تربیت کردنشون خیلی دقت و حوصله میخواد اما اگر خوب تربیت بشن هر کدوم برا خودشون عجوبه ای هستن


چشم دل

منم مثل خیلی ها از پا به سن گذاشتن میترسیدم ، از اینکه نقاب چروکیده ای به چهره ام بزنم در حالیکه هنوز احساس جوانی و شور و نشاط میکنم  یا  بیماریها به سراغم بیاد و دردمند بشم یکی بشم مثل بانوهای مسن فامیل که  دور هم مینشینن مدام از کمر درد و پا درد حرف میزنن یا از دلتنگی برای پسرشون چرا که عروس نابکار اجازه رفت و امد بهش نمیده یا از بی وفایی دنیا و ...یا بشم از اون دسته بانوانی که حاضر نیستن گذر عمر روی صورتشون و تاب بیارن و مدام در حال بوتاکس و بتونه کاری  و کشیدن پوستشونن  بقیه عمرشون در مطب دکترا سپری میشه برای اینکه نقاب جوانی به صورت بزنن  و از غافله طنازی زنانه عقب نمون ،دوست نداشتم جز این دو دسته باشم  اما چه میشد کرد

حال که چند ماهی از ورودم به نیمه دوم زندگی میگذره میبینم دسته سومی هم وجود داره که بسیار دلنشین و زیباست پر از شگفتی  و عجایب و تازگی و بالندگی تشبیهش میکنم به رهگذری که بعد از پیمودن بیابانی خشک و بی اب و علف به  دشتی وسیع یا دریایی بیکران میرسه ، در این قسمت از زندگی هم ماجراجویی و هیجان وجود داره منتها سبک و نوعش متفاوته  ، همه چی بستگی به نوع نگاه و راهی که انتخاب میکنم داره 

روحت شاد سهراب عزیز که گفتی چشمها را باید شست جور دیگر باید دید 

نکته : همیشه باید در حال شستوشوی چشماهامون باشیم  بعد از یه پست جدی چند کلمه شوخی خیلی میچسبه مگه نه ؟