زنی با انگشتر عقیق

زنی با انگشتر عقیق

وقتی گرفتاریهای این دنیا چون خوابهای پریشان می گذرند پس شکیبا باش...امام علی(ع)
زنی با انگشتر عقیق

زنی با انگشتر عقیق

وقتی گرفتاریهای این دنیا چون خوابهای پریشان می گذرند پس شکیبا باش...امام علی(ع)

قسم به خدای احد و واحد

خانم دایی ام  اعتقادی به خدا پیغمبر و دین  نداره و همیشه این مسئله رو عنوان میکنه مذهبی ها رو گاهی دست میندازه از جمله منو و سر به سر میزاره اما جالب قضیه اینجاس که هر وقت میخواد حرفی بزنه و روی حرفش تاکید کنه قسم میخوره که به خدای احد و واحد چنین و چنان و یا به ابوالفضل قسم ....، ما اخرش نفهمیدیم بالاخره خدا رو قبول داره یا نداره ؟

اما اینا مهم نیست گمونم ته دلش قبول داره ، به دلایل خاص خودش در ظاهر نفی میکنه ، خیلی دوسش دارم زن خوبیه مادر بی نظیریه  خوش اخلاق و خوش برخورده یه مدتی مریض بود و دکتر میرفت  از بس سر به سر دکتره گذاشته بود و خندونده بودش با هم دوست و رفیق شدن و رفت و آمد خانوادگی پیدا کردن 


تا حالا

تا حالا براتون پیش اومده شما ناله کنین و یه نفر ازتون تعریف کنه و بهتون دلداری بده ، مثلا بگین چه شکسته شدم و طرف بگه نه بابا خیلی خوب موندی و شما بگی اره همین چند وقت قبل یه بنده خدایی باور ش نمیشد من عروس دارم تعجب کرده بود بود میگفت اصلا به شما نمیاد و بعد چهره طرف در هم بره و با اخم بگه نه دیگه اونم اغراق کرده اینقدرام خوب نموندی

خدایی این حسادت چیه در وجود بعضی ها تکلیفشون با خودشون معلوم نیست

خوشبختی

همینطور که کلنگ میزنه اواز میخونه و برای خودش خوشه ، جوون با مزه ایه یه کارگر روز مزد ساده که از جوونیش با همین شرایطی که داره لذت میبره خوش خنده  و خوش اخلاقه ، با وجودیکه ماشین و خونه و شغل ثابت و خانواده پولدار نداره اما خوشبخته چون قدر زندگی و زنده بودن و میدونه ، میدونه روزی که رفت دیگه برنمیگرده میدونه همینقدر که سالمه و میتونه کلنگ و بالا ببره و پایین بیاره و دل زمین و بشکافه خودش نعمت بزرگیه وقتی از کار خسته میشه و بقچه اش و که باز میکنه ناهار مختصرش به جونش میچسبه اصلا ادم گرسنه و خسته هر چیزی بخوره براش خوشمزه اس

85 سالشه ارتروز تمام وجودشو گرفته ، به سختی حرکت میکنه ،  با اشتیاق چشماشو باز میکنه سماور رو روشن و نون پنیر و گردو میخوره برای کبوترا دونه میریزه موهای سفیدشو شونه میزنه ، تق تق عصاش خونه رو پر میکنه هنوز از زندگی و نفس کشیدن لذت میبره و احساس خوشبختی میکنه


این احساس منه

رفتن و زندگی کردن در خارج یکی از آرزوهای بزرگ پسرخاله ام بود امکانش براش فراهم نشد و این ارزو  رو گذاشت برای بچه هاش دخترش زود ازدواج کرد و علاقه ای به خارج رفتن و ادامه تحصیل نداشت ، تا اینکه بالاخره پسرش ارزوی پدر و براورده کرد و برای ادامه تحصیل و کار و زندگی رفته خارج ، هرگز نتونستم درکش کنم اینکه چرا اینقدر زندگی و مقیم شدن در کشوری بیگانه براش جذابه ، دوبار در زندگیم فرصت رفتن به خارج و مقیم شدن پیش اومده ولی  رد کردم ، دوست دارم برم و کشورهای مختلف فرهنگ و اداب و رسوم مختلف و جاهای دیدنی دنیا رو ببینم ولی دلم نمیخواد خارج از ایران زندگی کنم ، اینجا رو با همه کم و کاستیهاش با دود و ترافیکش با ادمایی که مدام بوق میزنن و اعصاب خورد میکنن یا همسایه بی ملاحظه ای که نصف شب ساز زدنش میگیره با گرونی و  دولا پهنا حساب کردن اجناس کاسباش و گرفتاری و بالا پایین رفتن کارهای اداریش حتی کثیف شدن و ریختن لیوانهای یه بار مصرف بعد از عزاداریها یا اعیاد مذهبیش و ...... دوست دارم اینجا وطن و خونه منه هر چند کامل و بی عیب و نقص نباشه من اینجا صاحب خونه ام نه یه مهمان ، این احساس منه

خانواده

مادرم معتقده بهترین غذاها  باید برای خانواده پخته بشه  ، بهترین لباسها رو در منزل و برای خانواده پوشید ، بهترین ملحفه و رختخواب باید برای اهل منزل استفاده بشه 

در منزل مادری ما اشیا یا غذا یا چیز خاصی برای مهمان نداشتیم همه اعضای خانواده مهم بودن مهمتر از هر مهمانی  ، البته از مهمان هم خوب پذیرایی میشد ولی مادرم بیش از حد به خانواده و راحتی و اسایش اهل منزل اهمیت میداد