خانم دایی ام اعتقادی به خدا پیغمبر و دین نداره و همیشه این مسئله رو عنوان میکنه مذهبی ها رو گاهی دست میندازه از جمله منو و سر به سر میزاره اما جالب قضیه اینجاس که هر وقت میخواد حرفی بزنه و روی حرفش تاکید کنه قسم میخوره که به خدای احد و واحد چنین و چنان و یا به ابوالفضل قسم ....، ما اخرش نفهمیدیم بالاخره خدا رو قبول داره یا نداره ؟ 
اما اینا مهم نیست گمونم ته دلش قبول داره ، به دلایل خاص خودش در ظاهر نفی میکنه ، خیلی دوسش دارم زن خوبیه مادر بی نظیریه خوش اخلاق و خوش برخورده یه مدتی مریض بود و دکتر میرفت از بس سر به سر دکتره گذاشته بود و خندونده بودش با هم دوست و رفیق شدن و رفت و آمد خانوادگی پیدا کردن
تا حالا براتون پیش اومده شما ناله کنین و یه نفر ازتون تعریف کنه و بهتون دلداری بده ، مثلا بگین چه شکسته شدم و طرف بگه نه بابا خیلی خوب موندی و شما بگی اره همین چند وقت قبل یه بنده خدایی باور ش نمیشد من عروس دارم تعجب کرده بود بود میگفت اصلا به شما نمیاد و بعد چهره طرف در هم بره و با اخم بگه نه دیگه اونم اغراق کرده اینقدرام خوب نموندی 
خدایی این حسادت چیه در وجود بعضی ها تکلیفشون با خودشون معلوم نیست 
همینطور که کلنگ میزنه اواز میخونه و برای خودش خوشه ، جوون با مزه ایه یه کارگر روز مزد ساده که از جوونیش با همین شرایطی که داره لذت میبره خوش خنده و خوش اخلاقه ، با وجودیکه ماشین و خونه و شغل ثابت و خانواده پولدار نداره اما خوشبخته چون قدر زندگی و زنده بودن و میدونه ، میدونه روزی که رفت دیگه برنمیگرده میدونه همینقدر که سالمه و میتونه کلنگ و بالا ببره و پایین بیاره و دل زمین و بشکافه خودش نعمت بزرگیه وقتی از کار خسته میشه و بقچه اش و که باز میکنه ناهار مختصرش به جونش میچسبه اصلا ادم گرسنه و خسته هر چیزی بخوره براش خوشمزه اس
85 سالشه ارتروز تمام وجودشو گرفته ، به سختی حرکت میکنه ، با اشتیاق چشماشو باز میکنه سماور رو روشن و نون پنیر و گردو میخوره برای کبوترا دونه میریزه موهای سفیدشو شونه میزنه ، تق تق عصاش خونه رو پر میکنه هنوز از زندگی و نفس کشیدن لذت میبره و احساس خوشبختی میکنه
مادرم معتقده بهترین غذاها باید برای خانواده پخته بشه ، بهترین لباسها رو در منزل و برای خانواده پوشید ، بهترین ملحفه و رختخواب باید برای اهل منزل استفاده بشه
در منزل مادری ما اشیا یا غذا یا چیز خاصی برای مهمان نداشتیم همه اعضای خانواده مهم بودن مهمتر از هر مهمانی ، البته از مهمان هم خوب پذیرایی میشد ولی مادرم بیش از حد به خانواده و راحتی و اسایش اهل منزل اهمیت میداد