روی زمین چهار زانو روبروی هم نشسته ان سرشون پایینه شاید دارن چیزی
میخورن ، ای شکموها اومدین پارک قدم بزنین ورزش کنین یا بلمبونین ، دور دوم
پیاده رویم تموم میشه بهشون میرسم هنوزم همون فیگور رو دارن شاید شطرنج
بازی میکنن ، احسنت افرین ، دیگه فضولی نه ببخشین کنجکاوی امانمو بریده در
نتیجه حوزه پیاده رویمو و به سمت اونا گسترش میدم ، چی فکر میکردم چی دیدم ،
یه گوشی گذاشتن وسطشون هی بهش انگشت میزنن دو تا انگشت این یه انگشت اون
بیراه نگفته باشم یک ساعت و نیم در این حالت بودن 
یه
کلاس بچه دبستانی با مربیشون کنار جوی اب صف کشیدن ، مربی دستور بزنین به
اب صادر کرد و چشمتون همیشه روز خوب ببینه بچه ها شروع کردن به اب بازی ای
رو هم اب پاشیدن مربیشون از اونا بدتر و شیطونتر بعد کم کم کارشونو گسترش
دادن و رفتن به سمت استخر کوچیک وسط پارک و شدت اب بازی بیشتر شد ،کودک
درونم همی بانگ برآورد که منم آب بازی میخوام ، شکیبا دست کودک درون به دست
قاطی اب بازی بچه ها شد ، وای اینقدر خوب و بود و خوش گذشت که
نگوووووووووووووووووووووو
نکته: امروز از اون روزای حال خوبیم بود 
- من احساساتی رومانتیک رویاپرداز به شدت واقع بین و منطقی شدم ، منی که دنیای درونی خودمو به دنیای بیرونی ترجیح میدادم حالا زندگی واقعی رو ترجیح میدم ، دست از دنیای خیالیم برداشتم و مثل یه تازه وارد ، پا به دنیای واقعی گذاشتم
- حرف حق رو باید زد حتی اگه به تریج قبای از ما بهترون بر بخوره
- فقط ما آدما نیستیم که دچار افراط و تفریط میشیم هوا هم گرفتار شده ، گاهی بس ناجوانمردانه گرم و گاه بس ناجوانمردانه سرد میشه
- مردم اعصاب ندارن نزدیک چراغ قرمز میشدیم ماشین پشتی هی بوق میزد چراغ میداد که سریعتر برو ، اخه سریعتر کجا بریم وقتی چراغ قرمزه ؟
قیژ با عصبانیت و چند تا بوق که بار معنایش فحش بود اومد کنارمون سرشو اورد بیرون و اینبار با زبان شیرین فارسی چند تا بد بیراه که بدترشو احتمالا بلد نبود نثارمون کرد
یه مشت اجیل تعارفشو کردم و گفتم اجیل بخور حرص نخور دو روز دنیا ارزش حرص خوردن نداره
- یه عروسی در پیشه و من به این فکر میکنم که چی بپوشم ؟ جالبه قبلا که مدل لباسها اینقدر متنوع نبود و تعداد مزونها و غیره و ذالک اینقدر زیاد دردسر کمتری برای انتخاب لباس داشتیم اما الان ادم سرگیجه میگیره ، البته یه مدلی در ذهنم هست گمان نکنم حاضریش پیدا بشه ، حوصله گرفتاریهای خیاطی و رفت و امدشم که ندارم کم کم دارم به نتیجه ای که انیشتین رسید میرسم
انیشتین زندگی ساده ای داشت و در مورد لباس
هایی که به تن می کرد بسیار بی اعتنا بود. روزی یکی از دوستانش از او پرسید: استاد
چرا برای خودتان یک لباس نو نمی خرید؟
انیشتین لبخندی زد و پاسخ داد: چه احتیاجی
هست؟ اینجا همه مرا می شناسند و می دانند من که هستم.
تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر
دیگری با انیشتین رو به رو شد و چون همان پالتوی کهنه را به تن او دید با حیرت
پرسید: باز هم که این پالتو را به تن دارید؟
انیشتین جواب داد: چه احتیاجی هست؟ اینجا
که کسی مرا نمی شناسد.