زنی با انگشتر عقیق

زنی با انگشتر عقیق

وقتی گرفتاریهای این دنیا چون خوابهای پریشان می گذرند پس شکیبا باش...امام علی(ع)
زنی با انگشتر عقیق

زنی با انگشتر عقیق

وقتی گرفتاریهای این دنیا چون خوابهای پریشان می گذرند پس شکیبا باش...امام علی(ع)

امروز

روی زمین چهار زانو روبروی هم نشسته ان سرشون پایینه شاید دارن چیزی میخورن ، ای شکموها اومدین پارک قدم بزنین ورزش کنین یا بلمبونین ، دور دوم پیاده رویم تموم میشه بهشون میرسم هنوزم همون فیگور رو دارن شاید  شطرنج بازی میکنن ، احسنت افرین ، دیگه فضولی نه ببخشین کنجکاوی امانمو بریده در نتیجه حوزه پیاده رویمو و به سمت اونا گسترش میدم ، چی فکر میکردم چی دیدم ، یه گوشی گذاشتن وسطشون هی بهش انگشت میزنن دو تا انگشت این یه انگشت اون بیراه نگفته باشم یک ساعت و نیم در این حالت بودن

یه کلاس بچه دبستانی با مربیشون کنار جوی اب صف کشیدن ، مربی دستور بزنین به اب صادر کرد و چشمتون همیشه روز خوب ببینه بچه ها شروع کردن به اب بازی ای رو هم اب پاشیدن مربیشون از اونا بدتر و شیطونتر بعد کم کم کارشونو گسترش دادن و رفتن به سمت استخر کوچیک وسط پارک و شدت اب بازی بیشتر شد ،کودک درونم همی بانگ برآورد که منم آب بازی میخوام ، شکیبا دست کودک درون به دست قاطی اب بازی بچه ها شد ، وای اینقدر خوب و بود و خوش گذشت که نگوووووووووووووووووووووو

نکته:  امروز از اون روزای حال خوبیم بود

من

- من احساساتی رومانتیک رویاپرداز به شدت واقع بین و منطقی شدم ، منی که دنیای درونی خودمو به دنیای بیرونی ترجیح میدادم حالا زندگی واقعی رو ترجیح میدم ، دست از دنیای خیالیم برداشتم و مثل یه تازه وارد  ، پا به دنیای واقعی گذاشتم

- حرف حق رو باید زد حتی اگه به تریج قبای از ما بهترون بر بخوره

- فقط ما آدما نیستیم که دچار افراط و تفریط میشیم هوا هم گرفتار شده ، گاهی بس ناجوانمردانه گرم و گاه بس ناجوانمردانه سرد میشه

نداشتیم

زندگی اینروزام شده دوره ای یکی دو هفته حالم خرابه مریضم کسل و خسته بعد دو سه هفته ای سر پا میشم شاد و شنگول حالم روبراه  بقول یکی از دوستان اینم از عوارض بالا رفتن عدد در شناسنامه ام باشه ، اسمشو گذاشتم بازی هورمانا چاره ای نیست بنابر این تا حالم روبراه میشه بلافاصله نهایت استفاده رو ازش میبرم ورزش ، کارای عقب مونده ، خرید ، مهمانی دادن ، سر زدن به دوستان و ...  اما خودمونیم مصیبتی که ما دهه چهلی ها و قبلتر از ما کشیدیم هیچکس نکشیده چرا که خودمون باید تمام مراحل و پله های زندگی رو تجربه میکردیم و هنوزم ادامه داره هرگز کسی به عنوان راهنما نداشتیم که کمک حالمون باشه و بگه به دهه 20 که رسیدی این چاهه این راهه حالت اینطوری میشه چه باید بکنی چه نباید بکنی به دهه 30 و 40 و ... خلاصه همه رو خودمون تحمل و تجربه کردیم و تا روبراه شدیم  فهمیدیم چطوری باید باهاش کنار بیایم تمام شده بود و وارد ازمون بعدی میشدیم 

شباهت

دوسش دارم  ، چشماش، نگاهش منو یاد برادرم میندازه ، گاهی وقتادوست داشتنا اینطوریاست



آجیل

- مردم اعصاب ندارن نزدیک چراغ قرمز میشدیم ماشین پشتی هی بوق میزد چراغ میداد که سریعتر برو ، اخه سریعتر کجا بریم وقتی چراغ قرمزه ؟

قیژ با عصبانیت و چند تا بوق که بار معنایش فحش بود اومد کنارمون سرشو اورد بیرون و اینبار با زبان شیرین فارسی چند تا بد بیراه که بدترشو احتمالا بلد نبود نثارمون کرد

یه مشت اجیل تعارفشو کردم و گفتم اجیل بخور حرص نخور دو روز دنیا ارزش حرص خوردن نداره 

- یه عروسی در پیشه و من به این فکر میکنم که چی بپوشم ؟ جالبه قبلا که مدل لباسها اینقدر متنوع نبود و تعداد مزونها و غیره و ذالک اینقدر زیاد دردسر کمتری برای انتخاب لباس داشتیم اما الان ادم سرگیجه میگیره ، البته یه مدلی در ذهنم هست گمان نکنم حاضریش پیدا بشه ، حوصله گرفتاریهای خیاطی و رفت و امدشم که ندارم کم کم دارم به نتیجه ای که انیشتین رسید میرسم

انیشتین زندگی ساده ای داشت و در مورد لباس
هایی که به تن می کرد بسیار بی اعتنا بود. روزی یکی از دوستانش از او پرسید: استاد
چرا برای خودتان یک لباس نو نمی خرید؟

انیشتین لبخندی زد و پاسخ داد: چه احتیاجی
هست؟ اینجا همه مرا می شناسند و می دانند من که هستم.

تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر
دیگری با انیشتین رو به رو شد و چون همان پالتوی کهنه را به تن او دید با حیرت
پرسید: باز هم که این پالتو را به تن دارید؟

انیشتین جواب داد: چه احتیاجی هست؟ اینجا
که کسی مرا نمی شناسد.