چطور میشه هم بشدت نیاز به گلاب به رویت داشت و هم پای سیستم نشست و پست جدید نوشت اصلا از چی گفت و از چی نگقت از خوابهای طولانی و پریشان که تو رو با خودش به هر جایی میبره به جاهای قدیمی به خونه ها و مکانهای عجیب و غریب در اینده که در عمرت ندیدی از گفتگو با ادمهای مختلف دوست اشنا غریبه حتی جر و بحث کردن با همسرت وقتی زمان و مدت خواب ادم زیاد بشه این چیزا رو هم داره همیشه عالم خواب و رویا برام جالب بود دوست داشتم بدونم در پس این رویاها چه واقعیتی خونه کرده در نوجوانی اکثر خوابام تعبیر میشد اما بعد با بالا رفتن سن کم کم محو شد حتی مدتی اصلا خواب نمیدیدم ،گاهی رفتگان به خوابم میان هیچوقت نزدیک نیستن همیشه از فاصله ای مبهم بهم نگاه میکنن یا چند کلمه حرف میزنن اما هرگز هرگز خواب برادرم رو که در کودکی از دست دادم ندیدم دلتنگش میشم قبل از رفتنش چند تا خاطره به یاد موندنی و خوش برام گذاشت هنوز گیتاری که خودش ساخته بود و برامون میزد یادمه گریه های مادرم و چهره درهم پدرم ، زمان زیادی برد تا تونستیم با غم از دست دادنش کنار بیایم مامان هر سال عید که پرده ها رو میزد اهسته اشک میریخت میدونم یاد برادرم بود که همیشه پرده ها رو براش میزد
چطور میشه گلاب به رویت داشت و اینقدر حرفهای گنده گنده زد
تا قبل از داشتن شادونه ترس عجیبی از حیوانات داشتم هم دوسشون داشتم هم بدم می اومد بهم نزدیک بشن ، اما حالا میبینم چه دنیای جالبی دارن و بودن در کنارشون چقدر لذت بخشه
شادونه روی شونه ام نشسته و داره خودشو نظافت میکنه اونم با چه دقتی کلی پر کوچولو و پوسته ریزه روی دوشم ریخته هر چی میگم بسه جانم خوشگل بودی خوشگلتر شدی بقیه اش و بزار برا وقتی رفتی تو لونه ات گوشش بدهکار نیست ، عین این پسرایی که میخوان برن خواستگاری چقدر به خودشون میرسن و تیپ میزنن یا دخترایی که قراره براشون خواستگار بیاد
احتمالا بعد از تموم شدن کارش میگه شکیبا حاضرم زود باش برام برو خواستگاری
عروسی ها چقدر متنوع و متفاوت شده ، بعضی عروسی ساده تر با تعداد مهمان بیشتر میپسندن و دوست دارن عروسیشون شلوغ و پلوغ باشه بعضی تعداد کم ولی شیک و پیک برگزار شدن عروسی رو میپسندن منم که هر جا دعوتم کنن میرم و از همه نوعش لذت میبرم ، اتفاقا این تنوع باعث شده عروسی ها جالبتر باشه و کمتر خسته بشیم
منتها عروسی های که در باغها و فضای باز برگزار میشه یه بدی داره اونم اینکه سوسکها و مورچه ها و ملخها و بقیه جک و جونورها در اون دعوت نیستن در حالیکه این عروسی در منطقه و محدوده اونا برگزار شده و حیونکی ها اگه گذرشون مخصوصا در جمع خانومها بی افته باید با زندگی وداع کنن و آخرین عروسی باشه که در عمرشون میبینن
شاید پاییز برای خیلی ها فصل زیبا و رویایی باشه یا برای شاعران بهترین الهام بخش شعرهاشون ، اما برای من یکی اینطور نیست . برای من پاییز یاد اور روزهای دوست نداشتنی زندگیمه روزهای کلاس اول رفتن و دیدن هر روز یه معلم چاق بد اخلاق که اماده بود با کوچکترین بهانه مداد لای انگشتای کوچک و ظریف بچه ها بزاره یاد آور ترس و دلهره و خیس شدن شلوار بچه ها از رفتارهای خشن ، یادمه اول مهر که میشد بابام کتابامو با عشق و علاقه جلد میکرد و من با ترس و نفرت بهشون نگاه میکردم در کتاب فارسی قیافه معلم چاق و میدم در کتاب ریاضی قیافه ناظم چوب به دست بد اخلاق و .... کلاس پنجم که رسیدم وقتی احساس استقلال و بزرگی بهم دست داد خیلی جدی گفتم : دیگه مدرسه نمیرم . یکی دو روزی خانواده با مهربانی تلاش کردن تا بالاخره موفق شدن منو به رفتن راضی کنن ، و رفتم اما این بد اومدن از درس و مدرسه همچنان با من بود در سالهای بعد گرچه رفتارهای خشن کم شد اما جاشو به بی مهری ها و سوگلی پروری ها داده بود تنها افرادی در کلاس ادم به حساب می اومدن و مورد تشویق و تعلیم قرار میگرفتن که مدام 20 تو برگه اشون ثبت میشد انگار نه انگار بقیه آدمن و اگه کسی چیزی بلد بود دیگه چه لزوم به سر کلاس اومدن درس میخوندم اینقدر که رفوزه یا تجدید نشم یعنی در حد لزوم نه بیشتر . گذشت تا وقتی به سوم دبیرستان رسیدم درس و کلاس و آموزش در نظرم کلا عوض شد اشتیاق عجیبی به یاد گرفتن پیدا کردم شاید یکی از علتهای مهمش دبیر شیمی بود در کلاسش عشق میبارید خبری از سوگلی پروری نبود هر چه بود علم بود لذت و شوق یادگرفتن انچنان با علاقه و شور و هیجان درس میداد که ادمو به وجد می آورد آخر سال تمام بچه های کلاس بهترین نمره رو گرفتن در این کلاس متوسط و زرنگ و تنبل معنایی نداشت بعد از اون یادگرفتن شده بود یکی از بهترین لذتهای زندگیم و تا امروز هم همچنان بهترینه
و اما مشکل بعدی من با پاییز پوستمه ، که حسابی دچار حساسیت فصلی و قرمز و پوسته پوسته شدن میشه
نه واقعا نمیتونم با این فصل زیبا و رنگارنگ کنار بیام و بگم پاییز جون دوست دارم