روزایی که تمیزکاری دارم یا مهمان داریم و رفت و آمد مون زیاد میشه برای شادونه روزهای عالی و هیجان انگیزیه ، بنده از خستگی و کار زیاد هلاک میشم و ایشون سوژه های جالب برای پریدن و جیغ زدن و شاد شدن پیدا میکنه ، بدبختی اینجاست غیر از خرابکاری کار دیگه ای از دستش بر نمیاد ، شاد شدنش دل منم شاد میکنه
خدایی اگر هر کسی نصف شور و اشتیاق شادونه رو برای زندگی و اتفاقاتش داشته باشه حتما موفق میشه و هیچ مشکلی نمیتونه اونو از رسیدن به هدفش دلسرد کنه
کله صبح که بیداره و منتظر برای بیدار شدن اهل منزل ، حتی اگه در حال چرت زدنم باشه صداش بزنی جوابتو میده و بال بال میزنه اصلا آخر انرژی و شور و هیجانه
هر چی ازش بگم کم گفتم
درضمن بقول پسرم بچه لوس شکیباست
دور رو برم پر از حیوانات مختلف بود از شیر و ببر گرفته تا مرغ و خروس از پشت دری گاوی جلوم ظاهر شد با جثه ای بزرگتر از حد معمول هنوز کل هیکلش در مغزم تجزیه تحلیل نشده بود که روی دو پا ایستاد و دستش و به طرفم دراز کرد با هم دست دادیم لبخند زد و رفت
دوستی که برای اولین بار منو به وبلاگ نویسی تشویق کرد بهم گفت هرگز از نقطه ضعفهات در وبلاگت حرفی نزن این باعث میشه مردم دیگه روت حساب نکنن و ارزشت در چشمشون کم میشه
خیلی حرفشو قبول ندارم شایدم حق با اون باشه
بنظرم شرایط و نوع زندگی و اینکه با چه نوع افرادی در ارتباط باشیم روی نظر و زندگیمون اثر میزاره ، مثلا اگر با آدمایی که رعایت احترام و اخلاق و ندارن دمخور باشیم کم کم نسبت به همه بی اعتماد میشیم و برعکس اگر با ادمای خوب دمخور باشیم اعتمادمون به انسانها بالا میره ، اما واقعیت اینه که همه جور ادمی با انواع اخلاق ها و رفتارها وجود داره بهتره همیشه حد میانه رو نگه داریم
ادم ترسویی نبودم ولی به تدریج شدم ، روز به روزم بیشتر و بدتر شد ، سالهاست گواهینامه دارم ولی از رانندگی کردن میترسم دوره مهارتی رفتم ، مربی گفت عالی هستی بدون نگرانی رانندگی کن بازم نتونستم ، از دندانپزشکی میترسم حالت مرگ بهم دست میده از صدای بلند و جیغ و داد میترسم دعوا که جای خود داره ، نمیتونم تنها جایی برم مگر با اتوبوس از سوار تاکسی و شخصی شدن میترسم تا یه ذره هوا تاریک بشه باید برگردم خونه از تاریکی بیرون بودن میترسم ووووو ترس و ترس و ترس
مدتیه دارم به ترسام فکر میکنم ازشون خسته شدم زندگی کردن اینطوری خیلی سخت میشه ، مجبور شدم برم دندانپزشکی قبلش حسابی رو ذهنم کارکردم ترسم کمترو حالم بهتر بود خودمم باورم نمیشد میشه ترس و کنترل کرد از بین نمیره ولی کنترل میشه امیدوارم بتونم به بقیه ترسام غلبه کنم
ایا شما هم از چیزی میترسین ؟
مدام با خودم تکرار میکنم فقط باید از اینکه عمل زشت وبدی در برابر خدا انجام بدم بترسم فقط اینه که ترس داره
میگفت نصفه شب بیدار شدم دخترم مریضه و چند شبه جدا از همسرم میخوابم دلم براش تنگ شد اهسته رفتم بوسش کردم ، دلم اروم گرفت راحت خوابیده بود برگشتم پیش دخترم ، دیدن محبت بین همسران و خوبی و دوستی بین خانواده و خانواده ها دلمو شاد میکنه ، خیلی برام لذت بخشه وقتی میبینم در این دنیای آشفته بی حرمتی و بی وفایی و از هم گسیختگی خانواده ها زوجهایی هستن با عشق و فداکاری و گذشت با هم زندگی خوبی میسازن ، در کنار هم طاق و دیواری میسازن تا کودکانشون در ارامش و عشق بزرگ بشن و پا بگیرن
به امید روزیکه امار طلاق سیر نزولی پیدا کنه