شوخی شوخی یه پا بلاگ اسکایی شدم ، گرچه هنوزم وقت ادرس نوشتن بجای بلاگ اسکای مینویسم بلاگفا ، در دنیای مجازی هم گاهی تغییر مکان و جا لازمه حال ادمو بهتر میکنه
دیشب جسمم در رختخواب بود اما خواب به چشمم نمی اومد رفتم به گذشته اولین جائیکه از گذشته بخاطر دارم و کم کم اومدم جلو تمام گذشته و زندگیمو و اتفاقاتی که برام پیش اومده رو مرور کردم دست اخر به نتیجه رسیدم عجب زندگی عجیب و غریب و پر پیچ و خمی رو پشت سر گذاشتم هم از نظر خانوادگی هم اجتماعی و هم اعتقادی و هم سیاسی ، اگه نوشته بشه رمان جالبی از اب در میاد البته تا الان بعد از این معلوم نیست زندگی چی در استینش برام داشته باشه و منو تا کجا با خودش ببره
بخشی از زندگیم عین داستانها و رمانهای قدیمیه ، یادمه در نوجوانی همچین رمانهایی خونده بودم حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد خودمم قهرمان همچین داستانی هستم
سلام
منم مثل یلدا ...
موفق باشی شکیبا جان
خوب بیاین و از اون روزهای پر از ماجراتون برای ما هم بنویسین
شاید نوشتم
من قصه دوست دارم ... قصه بگو.
منم دوست دارم اما خوش قلم نیستم ایکاش بودم تمام عمرمو صرف داستانویسی و نویسندگی میکردم
سلام شکیبا جان
از شکلکهای اینجا بدم میاد دوستشون ندارم خیلی یخن
همه ما بازیگرهای رمان زندگی خودمون هستیم و امیدوارم بتونیم نقش مون رو خوب بازی کنیم و سوپراستار بشیم .
حیف شد بلاگفا اونطوری شد منم اونجارو بیشتر دوست داشتم ولی الان نمیتونم دیگه چیزی بنویسم چون تمامی نوشته هام وخاطراتم از بین رفت و منو دلزده کرد.دنیای مجازیه دیگه
سلام ترلان عزیز
اره واقعا حیف شد درسته شکلکهای بلاگفا بهتر بود مخصوصا گلش
سلام
ما همه یه جورهایی قهرمان قصه زندگیمون هستیم زندگی همه ما یه روزی قصه وافسانه میشه پس,چقدر خوبه که یه,قصه خوب,باشیم
سلام عزیز دلم
درسته
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ، هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
ومن هنوزم بس درگیر رمان زندگی خودمم که عجیب ادامه دارد
محبوب جان تو که قلم خوبی داری رمان زندگیتو بنویس خیلی عالی میشه
سلام شکیبا جان
اومدی بلاگ اسکای دیگه متوجه به روز شدن وبلاگت نمیشم
امیدوارم زندگیت روشن روشن باشه
سلام یلدای عزیز
اره متاسفانه این بدی رو داره
متشکرم عزیز دلم
بی خابی و خاطره های سخت
سلام شکیبا جان
به نظرم زندگی هر کدوم از ماها یه قصه ست...
و هر کدوم از ما ، شخصیت اصلی ِ یک قصه جداگانه
چقدر خوب میشد که هرکسی ، قصه زندگیش رو کتاب میکرد و در اختیار دیگران میگذاشت برای خوندن ..
پدرم زندگی فوق العاده پر نشیب و فرازی رو پشت سر گذاشتن .. گاهی بهشون میگم کاش قصه زندگیتون رو بصورت کتاب منتشر میکردین .. میدونی چی جواب میدن شکیبا جان ؟
میگن : اگه بخوای قصه یک زندگی رو کتاب کنی باید با امانتداری کامل و بی کم و کاست تعریف کنی ..
در حالیکه بعضی قسمتهای زندگی من باید تا همیشه اینجا(اشاره میکنه به قفسه سینه ش ) پنهان باقی بمونه ..
دلم میگیره وقتی اینجوری میگن و با خودم فکر میکنم چه سختی هایی رو متحمل شدن که حتی برای ماها که بچه هاشون هستیم نمیتونن تعریف کنن ..
سلام نگین نازنین
همینه که میگی کاملا قبول دارم
خداحفظشون کنه و سایشون بالای سرتون باشه
سلام عزیزم
منم از بلاگفا اومدم و هنوز اینجا حس غریبی دارم ولی از بلاگفا دلزده شدم ....البته شاید چون الان حالم روبراه نیست اینو میگم.فک کنم آخر تابستون بازم به اون وبلاگم جدی سربزنم چون اونجا یه جورایی برام کلبه ی آرامشم بود. خوشحال میشم بازم بهم سربزنی .
سلام
کم کم عادت میکنی منم دلزذه شدم