ازدواج که میکنی وارد دنیای بزرگ و بی انتهای مسئولیت میشی وارد راهی پر پیچ و خم و پر از حادثه و اتفاقهای خوب و بد تصمیم گیری های مهم گاهی درست گاهی غلط اگر با همسرت همدل و همسو باشی راحتتر و با اطمینان بیشتر این مسیر رو طی میکنی وای به روزی که همدل نباشین ، وقتی به سن میانسالی میرسی بیشتر مسیر طی شده اگر مسیر و درست اومده باشی با خطای کمتر و عبرت بیشتر احساس اسودگی بهت دست میده و به خودت میگی دیگه الان وقت ارامش و لذت بردن بیشتر از عمر و زندگیته ریختن چای و قاچ کردن هندوانه نشستن در کنار پنجره در کنار همسر و ....
اما زهی خیال باطل ، بچه ها بزرگ شدن و حالا پا به پای اونا باید همین مسیری رو که طی کردی دوباره طی کنی البته اینبار برات خیلی سختره چرا که بار اول تصمیم گیرنده خودت و همسرت بودین ولی الان تو باید نیروی کمکی و حرص خورنده باشی اگه خیلی شانس باهات یار باشه فرزندت از تجربیاتت استفاده میکنه بدبختی بزرگ زمانیه که اینکار رو نکنه مسیر رو اشتباه بره و تو ببینی و بگی و صدات به گوشش نرسه ، به خودت دلداری میدی که بچه ات دیگه بزرگ شده زندگی خودشو داره و خودش باید زندگیشو بسازه اما چه میشه کرد روی پیشانی تو نوشته مادر ، نمیتونی بی تفاوت باشی اینقدر که تو از شکستها و اشتباهات بچه ات ناراحت میشی خودش ناراحت نمیشه ، بهش حق میدی اینم خاصیت جوانیه گمان میکنن عمر طولانی و بی انتهاست در حالیکه روزی که تمام شد دیگه برنمیگرده
پس نتیجه میگیرم بهتره از انتراکهای کوتاهی که زندگی بهمون میده نهایت استفاده و بهره رو ببریم و غنیمت بدونیم وظیفه و مسئولیت ما هرگز تموم شدنی نیست
سلام شکیبا جان
هر چقدر آدم به خودش بگه بابا بزرگ شده خودش میتونه بزار رو پای خودش بایسته بازم نمیشه ...
این خاصیت مادر بودنه کاریش نمیشه کرد به چز توکل به خدا
سلام ترلان عزیز
آره همینطوره
سلام
ما هم بچه بودیم و پد و مادر داشتیم و به یقین آنها هم نگران ما بودن، شرایط آدمها بسته به زمان و مکان و موقعیتی که در اون به دنیا میانتفاوت میکنه، هیچ کس در اینکه کجا و چه زمانی و از چه پدر و مادری به دنیا بیاد مختار نیست
گل گفتی
سلام شکیبا جان. خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی.
چون خودت یه مادرشوهری
سلام نگار نازنین

سلام عزیزم عیدت مبارک باشه,نیستی ,انشالله که خوب باشی
سلام خانومی
عید شما هم مبارک باشه
نگرانی هات کمتر شده شکیبا؟ اوضاع بهتره یا هنوز هم همون قدر نگرانی؟
کمتر شده ولی همچنان هست
ممنون که بهم سر میزنی
بله واقعا زیبا و درست نوشتید
من مریمم تازه وبلاگتون رو پیدا کردم خیلی خوشم اومد خوشحال میشم بهم سر بزنید و با هم امیدارم دوستای خوبی باشیم اگر با تبادل لینک موافقت کنید باعث افتخاره
خوش اومدی مریم جان
لینک شدی
سلام شکیبای عزیز
این جمله آخری انگار برای تمام مادرها صدق میکنه. چند روز پیش به مادرم گفتم چرا اینقدر حرص رفتارهای حسین رو می خوری؟ بالاخره اون بزرگ شده و باید مسئولیت کارهاش رو به عهده بگیره. تا کی می خوای نگرانش باشی؟
مادرم گفت تقصیر خودم نیست. مادر هستم و دست خودم نیست. نگرانش میشم. راستش اون موقع تو دلم بهشون حق ندادم ولی الان بیشتر که فکر میکنم میبینم مادر مادره
چه کنیم دست خودمون نیست
سلام شکیبا جان
زندگیت پر از آنتراکتهای قشنگ
سلام یلداجان
سلام. فکر کردم نظر گذاشتم. اما مثل اینکه یادم رفته. اینو گفتم محض ریا که بگم زودتر از اینها برای خوندن مطلبتون اومده بودم.
یه مطلب طنزی چند وقت پیش برام رسیده بود که جالب بود...
طرف با خودش می گفت: مدرسه برم راحت شم. دیپلم بگیرم راحت شم. دانشگاه برم راحت شم. سربازی برم راحت شم. سر کار برم راحت شم. ازدواج کنم راحت شم. بچه دار شم راحت شم. بازنشست شم راحت شم. بمیرم راحت شم. از این پل رد شم دیگه راحت میشم...
زندگی همینه... همش منظر یه اتفاقی خاص هستیم که پایانی باشه بر سختی ها ولی همیشه پایان هر فصل از زندگی شروع فصل جدیدیه و این وضع همچنان ادامه دارد.
موفق باشید.
ریا تون پذیرفته میشه
واقعا هم همینه چیزی به اسم راحتی وجود نداره
آره خوب حق با شماست.
سلام
واقعا خسته نباشید بانو
سلام
متشکرم عزیز دلم
سلام. انگار این پست رو من نوشته باشم! کلمه به کلمه ش رو درک کردم. دقیقا حق با توئه عزیزم. چه کنیم که باید مادری کنیم.
چاره ای نیست جز مدارا و دعا در حق همه جوونا
خیلی چیزا ریشه ی فرهنگی داره
بله
سلام
آنتراکتهای زندگیتون مستدام و فراوان
سلام
روزتان آفتابی و گرم و دلتان سرشاز از وزش رحمت الهی [گل]
نداشتن فرزند یک غم است و داشتنش در این روزگار هزار غم
سلام
روز شما هم به خیر و خوشی
همینطوره
واقعا چرا اینجوریه ؟چرا معمولا کسی از تجربیات دیگران مخصوصا والدین استفاده نمی کنه ؟مخصوصا جوونها که دوس دارن خودشون تجربه کنن و این وسط ما پدر و مادرها چقدر حرس میخوریم و اونا نمی فهمن تا خودشون پدر و مادر بشن.و این سیکل همینطور ادامه داره
منم جوابی برای این سئوال پیدا نکردم
با تجربه کردن اونا هم پخته میشن
ترسم اینه که بسوزن
شکیبا خانم عزیز
در مورد کامنتهائی که از طریق " تماس با من " و توی بخش پیغامها به دستتون میرسه :
شما میتونی اگه اون پیام ؛ خصوصی نبود و تاکید بر خصوصی بودن نداشت ، اونو کپی کنی و بعد در بخش نظرات همون پست واردش کنی . دقیقن مثه اینکه میخوای برا خودت نظر بذاری . ولی باید دقت کنی که اسم طرف رو هم بنویسی . بعد عدد رمزی رو که کامنت بهت داده رو وارد کنی و اون کامنت رو ارسال کنی .
در مرحله آخر بعد از اینکه کامنت ارسال شد میری در بخش نظرات و اونو با پاسخ مناسب تائید میکنی ...
موفق باشی و تندرست .
سلام شکیبا خانم عزیز
میدونی که تربیت فرزند در زمان ما بشدت سختتر و مشکلتره تا گذشته های نه چندان دور .
اون موقع ما در مسیر زندگی بزرگ و بزرگتر میشدیم و تقریبن هیچ خطری تهدیدمون نمیکرد .
مدرسه محل آموزش ما بود .
سربازی جای سختی کشیدن و مرد شدنمون !
و صحنه ی زندگی محل کار و آرامش و آسایش ما ...
اما الان دیگه نمیشه بچه مون رو به امان خدا رها کرد ...
الان دیگه از زمان انعقاد نطفه ، خطرات مختلف به بچه هجوم میارن ، و بچه در واقع در میدان جنگ متولد میشه ...
نه مهد کودکش امنه و نه مدرسه ش ...
سربازی برای بعضیها محل از دست رفتن بچه است ...
دیگه توی سربازی مرد درست نمیشه ، یا عمره که تلف میشه یا جَوانه که معتاد میشه ...
......
شکیبا خانم عزیز ،
شرایط روزگار طوری شده که باید چهار چشمی مراقب بچه هامون باشیم ...
خطرات اونقدر زیادن که نمیشه لحظه ای چشم از بچه ها برداشت ...
دیگه مثه سابق خطرات قابل جبران نیستن ...
گاهی اوقات خطراتِ در کمین ، خانمان سوزن و غیر قابل جبرانند ...
برای شما و فرزندان شما و کلیه ی هم میهنانم آرزوی سلامتی و سعادت و حُسن عاقبت دارم .
ببخش اگه کمی ترسناک نوشتم ، که واقعیتها از این ترسناکترند ...
بله واقعا سخت شده
تا اشتباه نکنه که یاد نمی گیره ... باید رهاشون کرد.
تا حدی اره باید رهاشون کرد تا خودشون ازمون و خطا رو تجربه کنن
اما گاهی این حطاها خیلی اونا رو در زندگی عقب میندازه اینجاس که آدم حرص میخوره
می دونید آخه هرچقدر هم شما بگید ما تا خودمون تجربه نکنیم دست نمی کشیم که
دست خودمون نیست
این خاصیت آدم هاست... غصه نخورید دیگه شکیبا خانم
از آن ترکها استفاده کنید(:
میدونم چون خودمم همینطوری بودم خیلی چیزا رو خودم تجربه کردم تازه پسرم از من خیلی بهتره ولی خب اگه از تجربه بقیه استفاده کنه خیلی سریعتر به ارزوهاش میرسه
الهی بگردمت غصه نمیخورم
به نظر من باید دعا کنید عاقبت به خیر بشوند.
حس پدر و مادر مثل حس یک مربی فوتبال است. همه ی توصیه ها را به بازیکن ها می کند اما وقتی رفتند توی زمین، مربی، کل وجودش حرص است تا 90 دقیقه تمام بشود!
خیلی دعا میکنم نه تنها برای فرزند خودم که برای همه
آخ گفتی شکیبا جان
خیلی وقتا به خودم نهیب میزنم که : بابا دیگه بزرگ شدن .. تا کی میخوای پشت سرشون راه بری و اشتباهاتشون رو جمع و جور کنی ؟ بسه دیگه .. بذار رو پای خودشون بایستن .. بذار یاد بگیرن .. تا زمین خوردن بلندشون نکن .. بذار خودشون یاد بگیرن بلند بشن ..
اما چی بگم که دو روز دیگه بازم آش همون آش میشه و کاسه همون کاسه ...
به نظرم باید یه کتاب مینوشتن : اندر فوائد !! مادر شدن !
حتما یه خیری پیدا میشه و این کتاب و مینویسه