مادر و پسری هم عالمی داره خیلی وقت بود با پسرم تنها نشده بودم فرصتی پیش اومد تا چند ساعتی با هم باشیم و حرف بزنیم احساس میکنم هم حال اون بهتر شد هم حال من
نیم ساعتشو تو ماشین کنار یه خیابون خلوت نشسته بودیم و حرف میزدیم هر ماشینی رد میشد بد بد نگامون میکرد ، به پسرم گفتم چرا اینطوری نگامون میکنن گفت ولش کن
بعد راه افتادیم رفتیم پارک تا بیشتر از این مردم کنجکاو اذیت نکنیم ، یه نیمکت جای دنج گیر اوردیم و نشستیم باز چند نفری رد شدن و ... ، خدا وکیلی آدم نمیتونه با پسرش دو کلمه حرف بزنه ، عجب دنیایی شده
امروز خودمو تحویل گرفتم ، ناسلامتی ما هم سالهای جوانی رو در خدمت تعلیم بودیم ، حتما که نباید بقیه به آدم تبریک بگن و هدیه بدن ، یه بلوز خوشگل جوون پسند برای خودم خریدم خودمو به یه بستنی قیفی مهمون کردم و ذوق داشتم زودتر به قسمت نونش برسم آخرشم نفهمیدم ما که اینقدر نون بستنی رو دوست داریم چرا هفت هشت تا نمیخریم
انگار نون ته بستنی یه چیز دیگه اس ، بله روز خوبی بود ازش بی نهایت لذت بردم
یاد روزایی که تدریس میکردم افتادم چه زود گذشت ، هنوزم گاهی که برای خرید میرم یه نفر منو میشناسه و میاد جلو با ادب بهم سلام میکنه و میگه منو یادتون نیست / شاگردتون بودم، یا در پارک قدم میزنم و یا حتی در بیمارستان یکی از شاگردای قبلیم و دیدم یعنی اون منو شناخت ، چه کنم تعدادشون خیلی زیاد بود ذهنم ... و این حس خوبی بهم میده
زندگیم کم کم به حالت عادی داره برمیگرده حال همسرم بهتره و ابرهای تیره دست از سر زندگیمون برداشتن خدا رو هزاران بار شکر میکنم
اما تلخیها انگار تمامی نداره حادثه سیل اذربایجان و کشته شدن مردم دلمو به درد میاره ، انفجارهای انتهاری و کشته شدن زن و بچه های بیگناه در سوریه اشکمو در میاره و ....
چی میشد اگر اینهمه ظلم و ستم نبود ، چی میشد اگه همه به حق خودمون قانع بودیم همدیگه رو دوست داشتیم و در کنار هم بهترین روزها رو میساختیم
لعنت به اونایی که مردم بیگناه و به خاک و خون میکشن لعنت به این حرص و طمع بی پایانشون
روز و شبم به مراقبت و پرستاری از همسرم میگذره تمام تلاشمو میکنم تا حالش هر چه زودتر خوب بشه و به وضعیت عادی برگرده
تجربه سخت و بدی بود امیدوارم هیچکس چنین چیزی رو تجربه نکنه ، تنها و مستاصل به همسرم که نیمه جون بود نگاه میکردم انگار تمام دنیا برام یه ذره شده بود و اون یه ذره هم از بین میرفت خدا به دادمون رسید و دوباره بهم برگردوندش روزای سختی رو پشت سر گذاشتم و امیدوارم دیگه تکرار نشه
نمیخوام با گذاشتن این پست ناراحتتون کنم فقط میخوام بگم بیشتر قدر عزیزانمونو بدونیم و بیشتر مراقب همدیگه باشیم مخصوصا همسران ، هیچکس هیچکس حتی بچه ها نمیتونن جای خالی همسر رو برای ادم پر کنن
معمولا آخر سال که میشه علاوه بر خانه تکانی و خرید و ... آدم به سالی که پشت سر گذاشته و اتفاقاتی که براش افتاده فکر میکنه ، برای من و خانواده ام سال شلوغی بود ، غم و شادیهامون در هم تنیده شده بود اینقدر که تا لبخند روی لبم می اومد بلافاصله با یه خبر بد رو لبم میماسید و تا اشکم در می اومد با یه اتفاق خوب تبدیل به خنده میشد ، اما توکلم بیشتر از قبل شده و این خوشحالم میکنه بنظرم مهمترین دست آورد سال 95 جدا از سختیها و شادیهاش این باشه
امیدوارم سال جدید برای همه پر از خیر و برکت و سلامتی و دل خوش باشه
و امیدوارم بتونم رضایت خداوند بخشنده و مهربان و جلب کنم
دوستتون دارم