برای دخترش خواستگار اومده بود ، بهاره میگفت داماد به دلش ننشسته و مامانش میگفت یعنی چی که به دلت ننشسته ؟ ببین همین شکیبا که امروز زندگی خوب و ارومی داره همینکه نمیتونه حتی چند ساعت دوری همسرش و تحمل کنه اول ازدواجش به همسرش علاقه ای نداشت ، تو هم همینطور اولشه بعدا محبت بینتون برقرار میشه ، اومدم بگم ولی بنظرم به دل نشستن خیلی مهمه که نذاشت حرفمو بزنم و ادامه داد پسر خوبیه خانواده خوبیم داره کارشم خوبه ، دوباره خواستم بگم ولی به دل نشستن خیلی مهمه که باز حرفمو برید و ... منم از خیر حرف زدن گذشتم خب مادره دلش خوبی بچه اش و میخواد منم همینکار رو برای پسرم میکنم ولی نه در زمینه مسائل احساسی ، احساسات شوخی بردار نیست ادما مثل هم نیستن ، نمیشه یه قبا برای همه بدوزی و سرنوشت یه نفر و ملاک خوشبخت شدن یا نشدن همه قرار بدی
عکس داماد و بهم نشون دادن پسر برازنده ای بود ، گفتم به دلت ننشسته ، گفت نه ، گفتم خوشگله و خوش تیپه که ، گفت : اره اما میترسم به دلم ننشسته یه حسی بهم میگه ادم خوبی نیست
سر به سرش گذاشتم گفتم من اگه جای تو بودم بلافاصله بله رو میگفتم اگه زمان بودی چیکار میکردی از هر 10 پسر یه پسر خوشگل و خوشتیپ نبود ، همه قیافه ها چپر چلاق
غش کرده بود از خنده مامانش گفت چی داری میگی گفتم هیچی حرف چراغانی پارسال بود
خودمونیم پسرهای زمان ما شکل و قیافه طنازی نداشتن اما مردی و مردونگی بینشون وجود داشت ، تمام پسرهای فامیل و دوست اشنای زمان ما که حالا مردان میانسالی هستن خوب و خانواده دوستن ، همسر و پدر خوبی برای خانواده اشون ، نمیشه همه خوبیها یک جا جمع بشه
در جوانی پر شر و شور بودم دلم مدام هیجان میخواست یه نواختی خسته ام میکرد وقتی شاغل بودم ساعت کاری زیاد از یه طرف و بی مهری و بی چشم رویی بعضی مدیران از یه طرف خسته ام کرده بود ، دلم یه جای دنج و یه استراحت دائمی میخواست
دو سالی از خونه نشین شدنم میگذره تا الان از بیکاری راضی بودم حسابی برای خودم گشتم و تفریح کردمو و از زندگی لذت بردم اما چند روزه به فکر راه انداختن یه کار جدید افتادم و البته برای اولین بار در زندگیم جنبه سود و صرف اقتصادیشم در نظر گرفتم دروغ چرا برای اولین بار در زندگیم میخوام حسابی پول در بیارم و این انگیزه اصلیمه گرچه میدونم شروع کنم یادم میره و فقط کاره که برام مهمه ، آدما عوض نمیشن ، فعلا فکر میکنم به اینکه چه کار میشه کرد و دست اخر به این نتیجه میرسم که هیچ از طرفی معتقدم اگه تلاش کنیم بالاخره خدا یه دری یا چند در رو به رومون باز میکنه منتها به حالم اعتباری نیست گاهی خوبم و سر پا گاهی خسته ، پسرم تشویقم میکنه میگه خیلی ها در سن میانسالی کار جدیدی رو شروع کردن و موفق شدن نمیدونم والا فعلا در حد فکر و ایده و شعاره تا ببینم چی میشه ، شاید فردا که از خواب بیدار شدم به خودم بگم بسه هر چی کار کردی استراحت کن و بی خیالشو